و این روزها
و این روزها بر ما چه گذشت، قرار بود یه شبه بیاییم خونه ی مامان جون اونم بخاطر اینکه بابا می خواست بره شهرستان برای کاری، این یه شب تبدیل شده به 4 شبه که اینجاییم و کلی به مامان جون زحمت دادیم، موندم اون قدیما چطوری بچه داری می کردن!؟ البته مامان جون می گن که یه بچه زحمت بیشتری داره و کلا زمونه عوض شده... در کل خیلی سخته، چشمهای بی حال، تن گرم، بی قراری، بد غذایی، ناله... دارو خوردن، بالا آوردن، شکم روی... و از همه وحشتناکتر تب و ترس از عواقب تب... آزمایش ادرار و مدفوع دادیم که خدا رو شکر مشکلی نبود، فردا هم جواب کشت این آزمایش و تحویل می گیرم، ایشاالله که مشکلی نباشه...بزرگترها می گن این علائم واسه دندونه...ولی خب دکتر اینطور تشخیص نداد... امشب بهتری، امیدوارم که خواب راحتی داشته باشی... نمی دونی چقدر برامون سخت بود وقتی تن داغتو در آغوش می کشیدیم، چقدر سخت بود وقتی بی حال و بی حوصله فقط تلویزیون نگاه می کردی، چقدر سخت بود دارو نخوردنت و بزور خوردن و همه رو بالا آوردن...گاهی دلمون بدجوری تنگ می شد واسه وورجک بازیهات و بازیگوشیات... عزیزم دوست دارم...





مثلا این لگن و آوردم که پاشویه ت کنم، از گرمای زیاد بدنت دیگه لخت تو خونه می گشتی... البته اگه نای گشتن داشتی... الهی فدات شم که چقدر مبارزه کردی، دوست دارم ابوالفضلم...


و این روزها
